15

اين روزا بازم دارم يه چيز جديدو تجربه ميكنم. بي حوصلگي مطلق !!! برا اولين بار هيچي نيست كه حتي برا يه لحظه به وجد بياره منو. كتاب نميخونم،موسيقي فقط برا ساكت نبودن اتاق گوش ميكنم، يعني اصلا برام فرقي نميكنه چي. هيچ كي نيست كه دلم بخواد ببينمش يا باهاش حرف بزنم. حتي حوصله مهموني هم ندارم. دلم مشروب و قليون و سيگار كه تو اين جور مواقع بايد بخواد نميخواد. خلاصه هيچ و هيچ وهيچ و اين اولين باره كه من اينطوري هيچي هيچي نميخوام. يعني هميشه تو اوج بي حوصلگي يه چيز بود كه بهش پناه ببرم، كتاب، موسيقي، يه دوست خاص، يا حتي ياد يه نفر.  نه حوصله آدمارو دارم نه حوصله تنهايي، نه حوصله سكوت نه حوصله سروصدا، نه حوصله خواب آشفته نه حوصله بيداري آشفته. ديگه حتي برا شبا هم بي صبري نمكنم. يه جورايي خالي ام از هر چيزي…

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

14

صبح دپ بودم،بعد از ظهر معمولي،سر شب نسبتا خوب،وسطاي شب شنگول،آخر شب داغون…خودمم موندم قضيه چيه. يعني راستش ميدونما ولي دلم نميخواد بدونم. اين روزا پرم از جميع اضداد. مثل ديروز ، مثل پارسال،مثل 10 سال پيش،مثل صد سال بعد…خلاصه كه كلا موندم در فلسفه ي خلقت خودم، نه تنها خودم بلكه بسيار ي از آدميان!!
يه روز اگه خدارو ديدم حتما ازش ميپرسم قضيه چي بود
انشالله كه تا اون روز خدا به من صبر بدهد و شعوري كه بتونم مثل همه ي آدماي ديگه زندگيمو بكنم.آقا اصلا آحسويم ميشه به همه ي اونايي كه راحت زندگيشونو ميكنن. بابا رواني نيستن كه گير بدن به خودشونو زندگي. اي كاش يكي پيدا ميشد لااقل بهم ميگفت بكش بيرون دختر جان ولي هيچكي نيست. تنهايي به طور وحشيانه اي داره برام چشمك ميزنه. مثل همون ستاره اي كه دفعه اول ازش حرف زدم چه شاعرانه بود و دفعه آخر لابد چيز شعر…خودم ميدونم بالاخره يه روز ديوونه ميشم و بعه آرزوم ميرسم.اصلا يه روز ميشم غلامرضاي فيلم مادر علي حاتمي…اينطوري بهتره.

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

13

امشب عروسيه سپيده بود، از 20 روز پيش كه دعوتم كرد كلي ذوق داشتم برا امشب. از ظهرم همش پيش خودم تصور ميكردم چه شكلي ميشه.همش ياد خاطراتمون مي افتادم. ياد شباي خونه دانشجويي. من بايد حتما كنار سپيده ميخوابيدم. هي ام اذيتش ميكردم كه نخوابه. چقدر از ديدنش و اين كه انقدر خوشحاله ذوق كردم. ياد روزايي افتادم كه از موانع رسيدن به دوست پسر سابقش مي ناليد و غصه ميخورد. سرنوشت چقدر عجيبه و غير قابل پيش بيني. چند تا از دوستارو ديدم كه همه جفت بودن. يهو احساس كردم چقدر تنهام من، نه از اين تنهاييها كه دوستش دارما، منظورم بيشتر خلا عاطفيه. احساس كردم چيزي نمونده كه همه دورو بريام برن و من تنهاي تنها بشم.

بايد اعتراف بكنم از بچگي نگران اين بودم كه نترشم!! خب الان مسلما نگران اين نيستم. يعني ديگه اين كلمه برام معنا نداره.ولي به جاش نگران خودمم. نميدونم چي ميخوام. قبل از حضور اين همكشاگردي عزيز!! گاهي دلم يه نفرو ميخواست. ولي الان حتي نميتونم تصور وجود يه آدم ديگرو بكنم. از بس آأمايي كه اومدن دور بودن از اون چيزي كه ميخواستم. از اون طرفم ميدونم كه اين خلا عاطفي هست.يه جوريياي دلم نميخواد كسي باشه ولي انگار اعماق روحم يه چيز ديگه ميخواد. قبلنا هميشه ميترسيدم از تنهايي( منظورم تنهايي عاطفيه دقيقا) ولي الان ديگه مثل اون موقع ها نيستم و اين نگرانم ميكنه.سردرگم شدم و حتي نميدونم چي ميخوام. همش نااميدم از اينكه منم يه روزي اون آدمي رو كه ميخوام پيدا كنم و ميشه گفت ديگه دل بريدم.. نميدونم خلاصه يه عالمه حس گنگ و نامفهوم دارم.

راستي امشب  يه حس خاصي داشتم برا سپيده، كلي براش خوشحال بودم. اصلا من برا كل دوستام همينجورم. عميقا دوستشون دارم، دلم براشون تنگ ميشه، هيچ كدومو حتي قديميترينشونم هيچ وقت فراموش نميكنم. هميشه روزايي كه با دوستام داشتم تو ذهنمن. انقدر دلم ميخواد بدونم بقيه هم اينجورين؟؟ كه مسلما جوابش آره نيست.

اصلا من همه حسام عميقه، خوشحاليام ،ناراحتيام، دوستيام… و خودم اينو دوست دارم، به درك كه ديگه نبايد اينطوري بود، به درك كه اينطوري كلات پس معركه اس، به درك كه خيلي وقتا چوب اينجوري بودنمو خوردم…من دلم ميخواد همينجوري زندگي كنم.

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

12

امروز اول مهر بود.

بالاخره تابستون تموم شد. مثل هميشه امسال هم براي اومدن پاييز لحظه شماري ميكردم. اواسطش يه جور و اواخرشم يه جور ديگه. راستش تابستون امسال كلي متفاوت بود ولي بازم در كل نميتونم بگم خوب بود. حتي حالا كه به نيمه اولش كه روزاي فو ق العاده اي داشتم( حداقل اون موقع اين حسو داشتم) فكر ميكنم ديگه حس خوبي ندارم. وقتي قراره آدم هميشه با اومدن اسم تابستون 89 ياد يه آدم بيفته، آدمي كه فكر كردن بهش باعث بشه حالت بد بشه مسلما نميتونه تابستون خوبي باشه. تابستوني كه بر خلاف تابستون عذلب آور پارسال خيلي شلوغ بود.البته ناگفته نماند كه من كلا از بچگي از تابستون بدم ميومد، يعني حتي اگه تابستون خوبي داشتم بازم منتظر غروباي پاييز بودم.

حالا بازم پاييز شده، پاييزي كه قراره پر از درس باشه، پر از تلاش باشه. ولي خب پاييز هر جوري كه باشه قشنگه، خوبه.

دلم ميخوادوسطاي پاييز كه شد،وقتي درختا كاملا نارنجي شدن بزن به كوه و دشت، برم جاده چالوس، آخه اون موقع جاده خيلي رويايي ميشه.

همون دوست گلم كه تو پست3 ازش حرف زدم و  ميدونه عاشق پاييزم برا اومدن پاييز يه متن قشنگ برام فرستاد كه خيلي زياد دوستش دارم، انگار كه من و برگارو با هم توصيف كرده، از بس كه ا ز خودم براش حرف زدم. اينه اون متن دلنشين :

شادباش اي زاده ي فصل قرمز و زرد برگهاي خسته از قيد » درختهاي هميشه درخت » ، برگهاي خشك، ولي : رها…

در ضمن امروز پر بود پر از حساي نوستالژيك اول مهري :

اولين روز دبستان بازگرد،شادي آن روزهايم بازگرد، باز گرد اي خاطرات كودكي، بر سوار اسبهاي چوبكي، خاطرات كودكي زيباترند، يادگاران كهن ماناترند، درسهاي سال اول ساده بود، آب را سارا به بابا داده بود، مانده در گوشم صدايي چون تگرگ، خش خش جاروي بابا روي برگ، همكلاسي هاي من يادم كنيد، باز هم در كوچه فريادم كنيد، كاش هرگز زنگ تفريحي نبود، جمع بود و كاش تفريقي نبود، اي دبستاني ترين احساس من، بازگرد و مشقها را خط بزن…

تازه يه چيز خيلي جالب،همون آدمي كه كل تابستونو پر كرد و آخرشم به گند كشيد، همون آدمي كه يه سري از حساي اولي و قشنگ باهاش داشتم كه بعدا همرو به گا داد،  بعد از تقريبا 40 روز كه يه كاره گذاشت رفت و من تنها موندم با يه ذهن پريشون و تا اون حدي كه بشه فكرشو كرد دهنم سرويس شد، امروز بهم اس ام اس تبريك اول مهر  داد!!! نه خداييش فكر كن!!  جدا ماتم برد. يه جورايي خجالت كشيدم از خودم. و همين يه چسه پيامك سردردي بس ناگوار برا م به بار آورد. خداييش فكر كنم معلوم شد درصد تاثير گذاري اين آدم و ايضا درصد سه نقطه بودن بنده!!

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

11

امروز از اون روزايي كه نميخوام هيچ موقع فراموشش كنم

صبح يكي از دوستام از دختري حرف زد كه جوون بوده، مهندس بوده،يه عالمه آرزو داشته ولي تو يه اتفاق وحشتناك بيناييشو از دست داده. دلم لرزيد. يه آن تصور كردم زندگي رو بدون ديدن. همونجا خدارو از ته دل شكر كردم.

بعد از ظهر با دوستم داشتيم پياده از انقلاب مي اومديم سمت آزادي،رسيديم پارك اوستا،فواره شو كه ديدم گفتم بريم تو پارك يه كم خيس بشيم زير فواره و فكر كنيم داره بارون مياد بالاخره. همين كه وارد پارك شديم ديدم يه جوون افتاده رو زمين،كسي هم نگاش نميكنه. اول فكر كردم معتاده، خوابيده اونجا. جلوتر كه رفتيم ديدم حالش بد شده داره تشنج ميكنه با صورت خونين. از مردايي كه رو نيمكت كنار جوون نشسته بودن پرسيديم چي شده،گفتن نميدونيم،يهو افتاد!!! و اونا حتي به خودشون زحمت نداده بودن بيان ببينن چي شده يه آدم جلوشون داره دست و پا ميزنه و خون از دهنش مياد. دوستم رفت سراغش كه كمكش كنه،منم سريع زنگ زدم اوژانس،نفسم در نمي اومد. خانوم پشت خط گفت بهش دست نزنين تا اورژانس برسه. سرمو آوردم بالا ديدم همه آدمايي كه تو اون پارك بودن و به خاطر كوچيك بودن پارك كاملا داشتن همه چيو ميديدن تنها كاري كه ميكردن اين بود كه نگاه كنند و بعضياشون حتي اين نگاهم دريغ ميكردن. جوون حالش خوب شد. گويا صرع داشت.به اورژانس زنگ زدم كه خطر رفع شد نياد. وقتي دوستم ميخواست به اون جوون كمك كنه كه از جاش بلند بشه هيچكي نبود بياد كمك بده. باورم نميشد. پر از بهت بودم. راه افتادم كه از پارك بيايم برون. ديگه نميتونستم اونجارو تحمل كنم. به در پارك كه رسيدم بي اختيار به گريه افتادم. احساس ميكردم خودم افتادم رو زمين و كسي نمياد جلو. چه بلايي سر مردم ما اومده. ما داريم به كجا ميريم…

تو راه برگشت كه داشتيم با مترو مي اومديم يه پسر هم سن و سال خودم اومد تو واگنمون. شروع كرد به خوندن. صداش سوز داشت. خيلي با شخصيت وگل بود. حرف كه ميزد همه از ته دل ميخنديدن. روحش پاك بود. ميشد اينو حس كرد.گفت يه روز اونم همه چي داشته،پدرو مادر داشته،سالم بوده. تو يه تصادف همه چيو از دست داده بود و برده بودنش امين آباد. گفت قدر چيزاييو كه داريد بدونيد. باورم نميشد اونطور تونسته بود همه ي آدماي مختلف مترو رو تحت تاثير قرار بده. همه داشتن از ته دل به شيرين زبونياش ميخنديدن و من جلو چشم همه ريزريز گريه ميكردم. تو تاكسي هم نتونستم جلو گريمو بگيرم. بعد مدتها رفتم امامزاده. انقدر گريه كردم تا آروم  شدم… دعا كردم براي دختري كه نابينا شده بود،برا جووني كه صرع داشت و برا پسري كه مثل فرشته هابود. بعد تا ميتونستم خدارو شكر كردم،با كلي احساس خجالت …

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

10

دنيا عجب جايي شده …!!!!!!!!!

اين روزا هي پشت سر هم يه اتفاقاتي برام مي افته،اتفاقاتي كه انقدر تلخن و در عين حال عجيب و غير قابل تصور كه كاملا شبيه آدماي گنگ شدم.من هي ميخوام محل ندم به چيزايي كه اذيتم ميكنه،هي ميخوام بگذرم،ولي از اونطرف هي ضربات كاري تر بهم وارد ميشه.

همش يه سوال داره تو ذهنم وول ميخوره،اونم اينه كه چرا اين روزا آدمايي كه ازشون توقع نداشتم ، آدمايي كه حتي فكرشم نميكردم،انقدر در حقم نامردي كردن،واقعا چرااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

9

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو
گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو
تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو
شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو
یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو
ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

مولانا (كليات شمس)

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه